همه ي روزها جمعه شده است. پويايي خاطره ديدارها فاصله شده است. رود گل آلود، آسمان مات و كبود، زمين به رنگ ركود. پس كجا رفت آن همه سرود؟ بهار چرا بويي ندارد؟ سبزه خلق و خويي ندارد؟ بلبل چرا نمي سرايد؟ آن آوازي كه زندگي مي زايد. باد چرا نمي نوازد؟ آن سازي كه جان مي افزايد.
خطاطان چه خاطره انگيز مي نويسند باز: "خوش به حال دختر ميخك كه مي خرامد به ناز" اشكين ديده را ديگر بار مي گشايم بر اين پهنه ي پر رمز و راز تا شايد بشنوم از رود روان آواز مادرم را يا از صخره هاي كوهستان طنين صداي پدرم را.