تبليغاتX
قصه ی کوچ - جمعه

همه ي روزها جمعه شده است. پويايي خاطره ديدارها فاصله شده است. رود گل آلود،  آسمان مات و كبود، زمين به رنگ ركود. پس كجا رفت آن همه سرود؟ بهار چرا بويي ندارد؟ سبزه خلق و خويي ندارد؟ بلبل چرا نمي سرايد؟ آن آوازي كه زندگي مي زايد. باد چرا نمي نوازد؟ آن سازي كه جان مي افزايد.

خطاطان چه خاطره انگيز مي نويسند باز: "خوش به حال دختر ميخك كه مي خرامد به ناز" اشكين ديده را ديگر بار مي گشايم بر اين پهنه ي پر رمز و راز تا شايد بشنوم از رود روان آواز مادرم را يا از صخره هاي كوهستان طنين صداي پدرم را.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:22 توسط کیومرث زرافشان |