تبليغاتX
قصه ی کوچ - شرم از آینه

از منِ در آینه شرم می کنم آه كه چقدر از خود بیگانه شده ام! و در اين بيگانگي به زوال خودم می اندیشم آنگاه که سیطره ام بر زمین پایان خواهد یافت.

اما تو اي ناجي! تو كه بالا نشيني؛ تو كه وعده ي رستاخيز دادي؛ چشم هاي منتظر مرا مي بيني؟ دل خوش كرده ام به اينكه  طيش زمستانم را عيش بهار كني. آيا رسد آن وعده كه كردي؟

 

این آخرین پست من در سال ۸۶ است. از همه ی بازدید کنندگان عزیزی که مشوق نوشتن من بودند سپاسگزاری می کنم و تا رسیدن سال جدید همه ی شما را به خدا می سپارم. آرزو می کنم که سال جدید سال برآوردن آرزوهای خوبتان باشد.

 

روز نو ارزونی تو رخت و بخت و تخت تازه     دست تو با مهربونی روزگاری نو می سازه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:38 توسط کیومرث زرافشان |