بر تنم پر پرواز می بینم آه که چه محتوم است قصه ی کوچ!
من نه شاعرم و نه فیلسوف و می پرهیزم از این گونه نام گذاری ها. حرف های من زجه ی انسان است که به مسلخ تکنولوژی می رود و دست و پا زدن های او در لحظه ی بلعیدنش در سیاه چاله های هستی که عارضه ی زیاده خواهی خودش بود. کلمات من اعتراضی است به زرق و برق زندگی بشری که رنگ خدا را در سایه می گیرد. ===================== بازدید کنندگان محترمی که نظراتشان نیازمند پاسخ است می توانند پاسخ را در انتهای کامنت خود ببینند
مي ميرم براي آن اشك سرگردان گوشه ي چشمت كه مي غلتيد از سوز و مي سوخت از درد سرد. آري حق با تو بود كه گفتي دنيا آن اندازه پشم دارد كه كودكي از سرما نلرزد.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط کیومرث زرافشان
|