تبليغاتX
قصه ی کوچ

گل گندم؛ غزل ترانه های دل مردم؛ رقص تن تو بهانه زندگی است و سبزی قبایت تعریف واژه ی بندگی؛ تو ریشه در خاک آدم داری؛  تو نشان از تبار مریم داری؛ می دانم  که در پس چشمان تو زندگی بی ارزش است. چشم مردم! می میرم برای بقچه ی تلخ زندگیت که کس سر آن را نگشود و برای آن نگاه های معصومانه ی تو که بی التفات در افق اندیشه های دیگران گم شد. هم خون من! ای هم نژاد! من هم بغض تو در پوچی روزمرگی و هم آواز تو در لحظه های بیکسی خواهم ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط کیومرث زرافشان |

شاید شما هم این جمله را شنیده باشید که " آنجا که زبان از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می گردد" من فکر می کنم آنجا که موسیقی از گفتن باز می ماند گریه آغاز می گردد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط کیومرث زرافشان |

احساس می کنم که کلاه عافیت زیادی برای سر من گشاد است

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط کیومرث زرافشان |