تبليغاتX
قصه ی کوچ

در حركت ثانيه ها كه سواران سمند عمر من اند و در فراز و فرود موج هاي بي حاصل كه بر ساحل زندگي مي كوبم، قلم بي رنگي بر دفتر سفيدي ساييده مي شود تا قصه ي درخت بيهودگي و ميوه ي پوچي را براي زنگ انشا رقم بزند. ما شايد قصه ي پياز گنديده ايم؛ پوست انداختيم و پوست انداختيم تا به بيهودگي رسيديم. فواره ي شادي ها در سقوط است و من قطره اي سرگردان در ميان آسمان و زمين؛ خوشا به حال آنانكه چتري از  گيسوي نرم باد دارند!    

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |