در حركت ثانيه ها كه سواران سمند عمر من
اند و در فراز و فرود موج هاي بي حاصل كه بر ساحل زندگي مي كوبم، قلم بي رنگي بر
دفتر سفيدي ساييده مي شود تا قصه ي درخت بيهودگي و ميوه ي پوچي را براي زنگ انشا
رقم بزند. ما شايد قصه ي پياز گنديده ايم؛ پوست انداختيم و پوست انداختيم تا به بيهودگي
رسيديم. فواره ي شادي ها در سقوط است و من قطره اي سرگردان در ميان آسمان و زمين؛
خوشا به حال آنانكه چتري از گيسوي نرم باد
دارند!