نازك شيرين سخن! در فصل دي كه نگاهت قصه ي مرداد مي گفت نرمي حرف هايت بر پيكرم پر مي تراشيد. نگاه تو آغاز رويش بود و دست هاي تو ابتداي كوشش.آري اين تو بودي؛ خود خودت؛ كه بودنت انتهاي فرسايش بود و اندیشه ات زوال كاهش. تنها در صفاي قدم تو بود كه آدم برفي دل من آب شد. آن روز با آمدنت سبكبالي آوردي. اگر ترسم از تكرار نبود به آهو تشبيهت مي كردم و به برگ گل اما اي كاش يا ديگران مي توانستند آهو را طوري ديگر ببينند و گل را تعبيري ديگر بكنند؛ يا من آن قدر قدرت خلاقيت مي داشتم واژه اي خلق كنم تا شباهت را كامل مي كردم. نوروز ديدار به من فهماند كه عكس هايت براي نشان دادن قداست قلبت كم مي آورند.
گُل گندم! قصه هاي دل مردم! آهنگ دلداري و رقص صدف ها در محفل نرگست جان مي افزايد مرا و آن نگاه كهربايت كه مي آيد موج موج، تن تن مي ربايد مرا. در اين فاصله ي بي خبري كه آن را به خط زمان مي نويسند از روز نيز بي خبر بودم. مي داني كه من عاشق روشني ام. تو كه چشم هايت روشن است قصه اي بگو از پشتك زدن ماهي ها روي موج دريا. از رقص جنگل در آغوش باد و از پيچ و تاب چشمه با آواز سار. آن شب در خواب به چشم من آمدي با غريبه اي عبوس كه شعاع دايره ي خوشبختي اش به كف دستت نمي رسيد. و امشب هم چون مار بر خود مي پيچم از اين حصار تنگ كه ديوارهايش به اندازه زبان مردم دراز است. آه ! اگر از اين قلعه ي تنگ ذهن مردم رها شوم.
نمی دانم نقش آدمکی بود بر بوم یا انسانی که با رنگ مصلوب کاغذ شده بود هر چه بود اسیر دست باد بود دود سیاهی صورت رنگ پریده اش را فرا گرفته بود شکستن استخوان هایش در برخورد با آسفالت خیابان در گوش من و بر انجماد سخت و سرد سیمان صدا مي كرد دلش می خواست دستهایش را بگشاید تا بر سبزه ی روئیده در لای موزائیک ها زیر پای قطاره ی عابران خیابان چنگ بزند رنگ و رویش پریده بود خسته از سطح، عاشق بُعد بود دلش می خواست سرش را برگرداند و خورشید را نظاره کند از سوختن نمی هراسید همه ی هراسش از افتادن در کانال های خیس بدون درپوش بود.
در اين جاده ي خزان كه مي تازد به زمستان اراده اي چرخ هاي وجودم را روي ريل مي غلتاند. چوب هاي ريل آهسته در شن فرو مي روند و نور در قلب شكست نمي خورد. آهاي همزاد من! خورد شدن استخوان هايم را به فرياد مي رسي؟ چشم هايم نمي بيند. پرده هاي پر پشت تاريك را كدام دست اهورايي كنار خواهد زد؟ من سردم است. مي دانم كه در ميان اين خطوط موازي كه در آن مه غليظ به هم مي رسند من هم چوب خواهم شد. آه چقدر سردم است! گردباد زنگوله ي لرزان مرا به صدا در مي آورد.حالا نوبت توست همزاد من. حالا كه قلب تو شيشه اي شده است، بگو كه دست هاي من خانه ي گنجشك ها بود.