تبليغاتX
قصه ی کوچ

مي ايستد عقربه هاي زمان

مي سوزد مغز استخوان

زمستان است زمستان

 

زوزه ي گرگ هاي دور دست

مي افتد در دهان سرد باد

قهقهه مي زند فرياد

زمستان است زمستان

 

قنديل يخ بر تن چناران

قامت چميده ي سرو خرامان

بريده مي گفت ترسان ولرزان

زمستان است زمستان

 

قدم هاي محتاط عابران

جرينگ جرينگ دندان كودكان

بنگر سرهاي پنهان در گريبان

آري زمستان است زمستان

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 13:18 توسط کیومرث زرافشان |

(متن زير ترجمه ي يك متن ادبي است كه خودم سال 1372 آن را به زبان كردي كلهري نوشته ام)

غروب پايير است ابرهاي تيره آسمان را پوشانده اند. گويي در مغرب آسمان خورشيد بي يار و ياور كشته شده است يا خون سياوش در آنجا ريخته شده است.نمي دانم چرا هنگامي كه آسمان اينگونه است دل من هم مي گيرد. مي خواهم فرياد بزنم اما نايي براي ناليدن نمانده است. روي پشت بام مي روم و دور دست ها را مي نگرم، پستي ها و بلندي ها را، همه جا لبريز از غم است، همه جا غرق اندوه، گياهان و دشت ها ماتم زده اند، كوه ها و تپه ها نيز سر در گريبان غم فرو برده اند. بر چهره ي روستايمان گويا خاك مرده پاشيده اند. كسي پر نمي زند، كسي ار شادي خبر نمي دهد. سوز سرمايي همراه من شده است غم نامه در گوشم مي خواند. كودكي ام را به ياد مي آورم. روزگار شادي ها، تاب بازي زير درختان. قايم باشك بازي در باغ ها و رقص سر چشمه سارها.

اما حالا چه؟ خانه اي ويران و رنجي بر باد رفته. اطرافم را كه مي نگرم مهمانان غم را مي بينم. سرانجامم جز آه سردي نيست. آن دوست درختم كه دايه ي تاب بازي من بود قامتش از سنگيني بار نامرادي ها چميده است و دلش از اندوه پوكيده است.

اي درخت! گهواره ي كودكي من! تو با برگهاي زرد طلايي ات، من با اشك هاي زلالم بيا تا در آغوش هم گريه كنيم مگر نمي داني كه موسم هجران است؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:2 توسط کیومرث زرافشان |

پر کن پیاله را
که این جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:1 توسط کیومرث زرافشان |

بر تنم پر پرواز می بینم آه که چه محتوم است قصه کوچ!

 

***

 

دلم می خواهد خدا باشم بال هایم را بر کره ی اندیشه ها بگسترانم و از فراز عقل ها پرواز کنم که سایه ام را حس کنند و بدانند که من چقدر دوستشان دارم!

 

***

 

بزرگی خدا را درک نخواهی کرد تا حقارت خود را نبینی و دست های تو یاری رسان نخواهند شد مگر بی کس در مصیبتی گرفتار شوی و دلي را شاد نخواهي كرد مگر بغض نترکیده ای در گلو داشته باشی

 

***

 

زبان تنگنایی برای گذر اندیشه است

 

***

 

چه سخت است غربت دنيا حتي اگر در خانه ي خود باشي

 

***

 

نمي دانم چرا گاهي به اين نتيجه مي رسم كه وجود ما ننگ تاریخ است

 

***

 

رنج حکمت خدا را روي زمين من می کشم

 

***

 

من زندگي را زندگي نكردم جز بازي در صحنه هاي تراژديكش

 

***

 

به زوال خودم می اندیشم آنگاه که سیطره ي من بر زمین پایان خواهد یافت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:0 توسط کیومرث زرافشان |

(اين نوشته را مي خواهم به مناسبت چهل و يكمين سال درگذشت فروغ فرخ زاد ۲۴ بهمن در خبر گزاري ها منتشر كنم)

اگر چه جسته و گریخته نامش را شنیده بودم اما آشنایی من با فروغ برمی گردد به دوران دانشجویی ام. در آن فضای کرخ بود که ما نیز میراث خوار عقده ها و تعصب ها شدیم و بر اثر آن تعصبات چه سال ها که به بی خبری از فروغ ها و هدایت ها كه نگذشت. هرچند اساتیدی هم بودند که به خاطر ارج نهادن به مقام این ستاره های آسمان ادبیات بد نام شده بودند اما صدایشان در هیاهوی کرناهای کج اندیشان به گوش کس نرسید. اینگونه بود که در نبود فروغ ستارگان، به سیاره ها دل خوش کردیم در حالی که آن ها ذهن هاي ما را می جویدند.

این اواخر یکی از دوستانم كه خود اهل ذوق است و صفاي باطني دارد،  فیلمي از زندگی فروغ آورده بود كه با هم نگاه كرديم. در پي آن بود كه بسياري از ذهنيت هاي من در باره ي فروغ فرخ زاد تغيير كرد. از آنجايي كه شنيده هاي من در اين باره با ديده هايم  در تناقض بودند، بر آن شدم تا راجع به فروغ بيشتر تحقيق كنم و نظريات موافقان و مخالفان او را در يابم. خوشبحتانه به مدد دنياي مجازي بخش زيادي از مسائل روشن شد.

اساساًً نگاه شاعر در کمترین دستاورد خود به دنیای پیرامونش نگاهی متفاوت است و این اولین و اساسی ترین وجه تمایز او با دیگران است. طبیعی است فروغ نیز به واسطه ی این ویژگی متفاوت از دیگران می اندیشید. ما که اسیران تعصب اخلاف خویشیم زندگی را بخش کرده ایم و هر بخش را در قالبی ریخته ایم با چهار چوبی محکم که مبادا فروغی بیاید و پایش را از آن پرچین محصور بیرون گذارد. عادت کرده ایم انسان را به تن بشناسیم. دیکتاتور تفکر ما مظلوم انسانیت را به قفس رسوم برده و آن را به صلیب عرف کشیده است. با این طرز تفکر که کله ی افق دیدش مدام زخمی آن چهار چوب هاست، چگونه می توان "عصیان" را تعبیری دیگر کرد؟ لاجرم فروغ نحیف تازیانه ی ملامت می خورد و در خانه ی خویش درد غربت می کشد.

آنچه گذشت مکرراتی است که همه می دانیم گر چه بدان عمل نمی کنیم. و من نیز نمی خواهم خاطر شما را لبریز تکرار کنم. چیزی که مدتی است مشغله ی ذهنی من شده یکی سیر اندیشه ی فروغ است که به باور من مکتب "زندگی خارج از قاب" را بنیان نهاد و دیگر مرگ به ظاهر ساده اما راز آمیز اوست که عبارت "زندگی در دل ها" را معنایی دیگر بخشیده است.

          مهمترین ویژگی فروغ دگر اندیشی او بود که به راستی فراتر از تعبیرهایی چون "هنجار شکنی" و "خلاف سنت" بود. اگر چه هوای زمانه ی او از فرط مسمومیت دگر اندیشی کسی چون فروغ را بر نتافت، و بارها بر لبه ی پرتگاه تسلیم و زانو زدن ایستاد، اما به وی الهام شده بود که آینده روشن است. او رسول تنفس بود و هم جنسان آینده اش تنها در سایه ی او بود که توانستند تنفس کنند.

اجباراًً اندیشه ها گذرگاهی برای ابراز وجود لازم دارند و در این راه انتخابی جز زبان وجود ندارد. حال آنکه زبان تنگنایی برای گذر اندیشه است. بنابراين فروغ برای بیان اندیشه ی خود از بین زبان ها زبان شعر را که مؤثرترین است انتخاب می کند تا بدین سان بتواند جان اندیشه ی خود را از این معبر صعب العبور به سلامت عبور دهد. لیکن آسمان اندیشه فراخ است و طبقات آن مدرج و شرط اوج گیری افتادن است. ضرب المثلی در زبان کردی می گوید "سواره تا به زیر نیافتد سوار کار نمی گردد" بسیاری از ما از ترس افتادن دو دستی کلاه عافیتمان را چسبیده ایم مبادا که فرودی و فرازی در پیش باشد. در حالی که فروغ در این وادی افتاد و افتاد تا عاقبت لذت سواری سمند سرکش اندیشه را چشید.

اگر به اين نقطه رسيده باشيم كه بستر اندیشه فاصله ای است از جمال تا کمال که افتان و خیزان طی می شود آنگاه خواهيم فهميد كه افت و خیزهای  که صاحبان انديشه كه فروغ نیز از آن جمله است در این سیر و سلوک نه تنها طبیعی بلکه لازمه ی طی طریق است.

یکی دیگر از زوایای راز آمیز وجود فروغ مرگ به ظاهر ساده ی او بود. در باتلاقی که بوی تعفنش مشام هر انسان آزاده ای را می آزرد، ناگهان گلی سر برکشید که عطر دلاویزش پهنه ی مرداب را فرا گرفت. قبل از شکفتنش همگان او را علف هرزی بر بستر مرداب می پنداشتند. اما طولی نکشید که رایحه ی جان افزای این گل نو رسته همه ی جان های عاشق را شیفته ی خود کرد و ناگهان چون شمس همه را تشنه گذاشت و غیب شد و اکنون که چهل و یک سال از غیبتش می گذرد هم چنان تشنگان معرفتش حیرانند.

با وجود اینکه در زمانه ی فروغ ابزارهای ضبط صدا و تصویر به گستردگی امروز نبود، اندک آثارش که در این زمینه به یادگار مانده است دست به دست می گردد. یک جستجوی اینترنتی از سر کنجکاوی و به منظور شناختی کلی از تکرار نام بزرگان بر زبان مردم نشان داد که از بین ده دوازده شاعر و نویسنده معاصر فروغ، او جزو سه نفر اول بود. شاید به این دلیل که او در افواه مردم شهد می ریخت و به کلامشان شیرینی می داد. به همین دلیل هر اهل سخنی دوست دارد که در کلامش یک فروغ شیرینی هم باشد.

در پایان معترم با وجود تلاشی که در این گفتار برای شناخت بیشتر فروغ به عمل آمد، باز در هستی فروغ سری نهفته است که هنوز برای امثال من سر به مهر مانده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:15 توسط کیومرث زرافشان |

کلمات نگران من در این شب سرد و سیاه و در این فضا که بوی فراموشی می دهد مایوسانه چه کسی را به انتظار نشسته اند؟

***

خاموشی چون مهر سکوت بر لب بزرگان و من چون طبل کولی پر هیاهو

***

تمام هستی من تو هستی و همه ی هستی تو آیه ی تاریکی بود

***

بخشی از زندگانی من به روال موسیقی فیلم بیتاست

***

روی زمین تمرین خدا شدن می کنم دلم می خواهد وقتی آقا رحمان مرا به خدای خانه ی خویش می برد هم رنگ او باشم

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:7 توسط کیومرث زرافشان |

پیچک مفرد من

پیچیده در تن من

چون در گذرم از تو

به اهورا برسم؟

***

در فصل سوختن

من گوگرد کبریتم

تو انتهای چوب

***

از ترس فنا

تا سنگینی کفه ی بقا

هم چنان خواهم ماند در این راه

***

سمند سرکش زمان

شتاب مکن

سوار زخمی تو

افتان و خیزان

ره به جایی نمی برد

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:2 توسط کیومرث زرافشان |

صدها سال بود كه رودخانه ادبيات ما با همان چند شاخه اش دشت وسيعي از ذوق ها ي تشنه را آبياري مي كرد. اما جلگه فراخ بود و هنوز جان هاي بسياري در دور دست ها تشنه مانده بودند. سر فرازان بسياري در مسير اين رودخانه گذشتند كه از وجود خويش به رودخانه زلالي و گوارايي بخشيدند.اما كسي را ياراي اين نبود كه سر برآورد تا تشنه لبان نشسته بر ساحل را ببيند و چاره اي بيانديشد. تا اينكه "مهندس" نيما با تحمل مشقت هاي فراوان و مقاومت در برابر شلاق ملامت ها شاخه اي ديگر گشود كه با زير شاخه هايش (كه توسط  پيروان او گسترش يافت) پهنه ي وسيعي از اين جلگه را آبياري نمود. اكنون به يمن تلاش خستگي ناپذير آن نيماي توانا تشنگان بي شماري از اين رودخانه آب مي نوشند و آب مي بخشند.

نيماي روشن روان مي دانست كه دريچه ي تازه اي به روشنايي باز كرده است. به همين خاطر مي گفت: آن ها كه امروز مرا سرزنش مي كنند، بعد از من ستايشگرم خواهند بود.

                                         

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:48 توسط کیومرث زرافشان |

بيان احساسات و عواطف در عصر طبيعت – آن هنگام كه خيال همه ي گوش ها از غرش موتورهاي بخار راحت بود و در زماني كه هنوز دود و بخار حاجب چشم ها و سبزه زاران نبود – در بسترهاي شناخته شده ي ادبيات، زيبا و دل انگيز بود. غزل اوج دلدادگي شبانان و دختركان كوزه به دوش بر لب چشمه ساران را به زيبايي هر چه تمام تر بيان مي كرد و قصيده به لطافت، تصوير كوهساران و دشت هاي شقايق را در اذهان منقش مي كرد. قرن ها بود كه مشاعره لذت دل چسب مردمان در فراغت ها و شب نشيني ها بود.

ناگهان عصر بخار آمد و مادر تكنولو‍‍ژي فارغ شد. نوزادان آهن و عجيب و غريب از راه رسيدند اين موجودات بي جان  امور خارق العاده اي را انجام مي دادند. آنها تمدن را به ريشخند گرفتند و دنيا را لبريز از مصنوعات خود كردند و آن چنان پُر كردند كه انسان در ميان آنها هم چون سبزه اي روئيده در پاي ديوار گم شد. دود و بخار حايل بين چشم ها  و سبزه زاران شد و مكعب هاي سيماني سلول انسان هاي آزاد گرديد.

تكنولوژي اگر چه انسان را از زندگي در بستر طبيعت محروم ساخته بود ليكن چشم هاي آهني نيز با خود آورده بود كه به انسان اجازه مي داد از پشت ديوارها و فولادها به ديدن زواياي دور دست زمين بپردازد. به زودي چشم هاي شيشه اي نيز آمدند و افق ديد بشري زاد را از جَو زمين عبور دادند.

دستاوردهاي تمدن مدرن، فرهنگ بشري را نيز الزاماً تغيير داد. نگرش ها و ديدگاه ها دگرگون شدند. تفكر انسان امروزي را متفاوت از پيشينيان خود ساخت. اين تغيير در تمام عناصر فرهنگي و بويژه در زبان و ادبيات رسوخ كرد. بنابراين شاعر امروز از چيزهايي فراتر از مفاهيم و ملموسات گذشه الهام مي گيرد.چيزهايي كه حاصل تمدن امروزي است به علاوه شعر امروز نيازمند زباني است كه از متن زندگي كنوني برخاسته باشد.زبان امروز لاجرم بايد ظرف واژگاني باشد كه خاص نوع زندگي كنوني است.

اين دليل جهاني باعث تغييراتي در ادبيات ملل گرديد. پيرو اين امر و نيز به دليل ديگري كه خاص كشور ماست و در مجالي ديگر به آن خواهم پرداخت، ادبيات ما نيز دستخوش تحول گرديد. اما جز "مهندس" نيما كه با ذكاوت و درايت خود و تحمل مشقات فراوان باني اين تغيير گرديد، كسي را جسارت دست زدن به چنين مسئله اي نبود. بنابراين سزاوار است ياد و خاطر اين "مهندس" تواناي ادبياتمان را گرامي بداريم و بر روح پاكش درود بفرستيم      

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:38 توسط کیومرث زرافشان |

شهد کام

شیرینی کلام

خورشید منتظر تو

ایستاده بر بام

      

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:22 توسط کیومرث زرافشان |

آبی مهتاب

گرمی آفتاب

بر تن سیمین من بتاب

                 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:21 توسط کیومرث زرافشان |

در بیغوله های زندگی
رفتم و رفتم
نا امید و سر بزیر
ناگهان سکه یافتمت

                                           

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:21 توسط کیومرث زرافشان |

 در دوباره های مکرر زندگی

در تسلسل ایاب ها و ذهاب ها

و در بی رمقی کلمات خسته از تکرار

چه پیر می بینمت

ای 36 ساله ی من!

 

در نفرت فرَیم های تصاویر

در رخوت شکلک های زاغ

و در تکرار لباس هایی که هویت تو گرفتند

چه پیر می بینمت

ای 36 ساله ی من! 

 

در تکرار فاتحه خوانی ها

در دوختگی دستانت به تن عافیت

و در سنگینی صورت های تکیده

چه پیر می بینمت

ای 36 ساله ی من!

                                      

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:20 توسط کیومرث زرافشان |

من خوشبختم و اوج خوشبختی من لحظاتی است که فکر میکنم. وقتی که صدای گوش خراش زنگوله های آویخته بر اعضای بشری تو خاموش می شوند؛ فراغتی دست می دهد تا در سکوت مهربان تر از همیشه باشی. وقتی که از دست های پاکت مهربانی می بخشی؛ همه چیز در اطرافت با تو هم نوا می شوند. دیوارها و پنجره ها و آن شیشه ها که بریده ی آن ها لرزه بر اندامت می افکند، اکنون دایه ی دستانت شده اند.چقدر نم و لطیف! آرام و بی صدا از قلب آن ها می گذری و هنگام عبور چون حریر نرمی آن ها را روی پوستت حس می کنی.

آن بیرون هوا سبک تر است و موسیقی هستی دلنشین تر. اوج می گیری بر فراز خانه ها و از شهر در می گذری. جنگل ها زیر پایت چون مخملی سبز رنگ بر تو لبخند می زنند. ساعقه ها و سیاه چاله ها نیز هستند اما احساس امنیت چه لطیف است وقتی که می بینی در مسیر تو نیستند و باز اوج می گیری خارج از جَو، دیگر آزاد و رها هستی و سرمت از شراب رهایی. ناگهان نرمی چیزی را حس می کنی؛ سرت را بالا می گیری: آه پروردگار من! شرمنده، اصلاً حواسم نبود!     

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:11 توسط کیومرث زرافشان |

من نه شاعرم و نه فیلسوف و می پرهیزم از این گونه نام گذاری ها. حرف های من زجه ی انسان است که به مسلخ تکنولوژی می رود و دست و پا زدن های او در لحظه ی بلعیدنش در سیاه چاله های هستی که عارضه ی زیاده خواهی خودش بود. کلمات من اعتراضی است به زرق و برق زندگی بشری که رنگ خدا را در سایه می گیرد.

                       

                      
+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:10 توسط کیومرث زرافشان |

تا حقارت خود را نبینی بزرگی خدا را درک نخواهی کرد

و تا تنها و بی کس در مصیبتی گرفتار نشوی دست های تو نمی توانند یاری رسان شوند.

تا بغض نترکیده ای در گلو نداشته باشی نمی توانی دلی را شاد کنی

    

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:9 توسط کیومرث زرافشان |

نمی دانم نقش آدمکی بود بر بوم

یا انسانی که با رنگ مصلوب کاغذ شده بود

هر چه بود اسیر دست باد بود

دود سیاهی صورت رنگ پریده اش را فرا گرفته بود

شکستن استخوان هایش در برخورد با آسفالت خیابان

در گوشم صدا می کرد

و بر انجماد سخت و سرد سیمان

دلش می خواست دستهایش را بگشاید

تا بر سبزه ی روئیده در لای موزائیک ها

زیر پای قطاره ی عابران خیابان

چنگ بزند

رنگ و رویش پریده بود

خسته از سطح، عاشق بُعد بود

دلش می خواست سرش را برگرداند

و خورشید را نظاره کند

از سوختن نمی هراسید

همه ی هراسش از افتادن

در کانال های خیس بدون درپوش بود

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:7 توسط کیومرث زرافشان |

قبر من صدو بیست متر است

با پستوها و دالان هایش

کوهکی و گل واره ای حقیر

در پاسیویی با نور کاذب

تا بباورم که زنده ام

روزنی دارد رو به خورشید

که گاه سایه ی کبوتران

در حال پرواز بر آن می افتد

و خنده ی آسمان

چقدر دلم برای آن بیرون ها تنگ است!

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:7 توسط کیومرث زرافشان |

شماطه های دست آموز

رهگذران جاده ی زمان

همسفر شماست

پیکر غبار گرفته ی من

به حکم آن پلیس که دستور داد

گردش به چپ ممنوع!

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:6 توسط کیومرث زرافشان |

آن موریانه های زرد

که خاکستری سلول های مرا می بلعیدند

چه به یادگار گذاشتند؟

جز خالی کاسه ای استخوانی

لبریز از تهی!

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |

خدایا سنگینم

برای پرواز

دو بال سبک می خواهم

+ نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:5 توسط کیومرث زرافشان |

                   

می ترسم از این گذر

می هراسم از فقر و فنا

آهای زمین!

آهای زمان!

به فرمان من ایست!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:58 توسط کیومرث زرافشان |

به اعتقاد من انسان در طول زندگی کوتاه خود چند بار از خواب غفلت بیدار می شود و فرصتی برای او دست می دهد تا ازکاروان بشریت درگذرد و به امشاسپندان انسانیت بپیوندد و ملکوتی گردد. اما به ندرت پیش می آید که از این فرصت استفاده کرده و بیدار بماند و اغلب مجددا به خواب می رود و فرصت ها یکی پس از دیگری در پوچستان فنا محو می گردند. من نیز در طول زندگی 36 ساله ام یکی دو بار بیدار شده ام اما نتوانستم که بیدار بمانم - شاید به خاطر اینکه هوا بیش از حد مسموم بود - به هر حال تلاش خواهم کرد که این بار بتوانم خودم را سر پا نگه دارم و امیدوارم از این پس از کنار پدیده هایی که پیرامونم رخ می دهد بی تفاوت نگذرم.

حسودیم می شود به شعرا که سلاطین سخن هستند. در حالی که من مرکب واژه را برای سوار اندیشه کم می آورم. دلم می خواهد اندیشه ی من بر زبان آنان جاری شود. بر این باورم هم چنان که جسم قفس است برای روح ، زبان نیز تنگنایی است برای گذر اندیشه و خدا بسیار بزرگ است برای ماندن در زمین حقیر. به همین دلیل من موسیقی را بسیار دوست دارم چون رود زبانش - زلال - از چشمه ی خودشناسی تا اقیانوس خدا شناسی جاری است.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 15:57 توسط کیومرث زرافشان |