چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟
وقتی که همه چیزهایی را که دوست داشتی تن به باد فنا دادند
و تو را باخاطرات غبار گرفته ای دلگیر تنها گذاشتند
وقتی که در تسلسل تکرار گرفتار می شوی
وقتی که هر روز حلقه های بی تفاوت زنجیر روزمرگی را می شماری
چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟
بی دیده دانش وقتی که فهمیدی خدا دیگر در این نزدیکی نیست
نه مکنتی که بهانه کنی
نه دانشی که سرمایه کنی
نه کیمیایی که عمرت را جاودانه کنی
چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟
شب تاریک و فضای بیکران
نه پای بر زمین نه چنگی بر آسمان
وقتی که می دانی آن حادثه هولناک خواهد آمد
و جز انتظار و ذره ذره آب شدن گریز از آن نتوانی
چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟
وقتی که عقاب عزرائیل لانه کبوتر دلت را ویران می کند
و تو با هر تپش قلب کوچکت صد بار می میری
وقتی که می دانی سیل فنا در پیش و تو پای رفتن نداری
شب ها رو به آسمان پر ستاره وقتی که حقارت خودت را مرور می کنی
چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟
وقتی که غزال تیز پای جوانی پیر می شود
وقتی که شیر عجل بر آن قهقهه مستانه می زند
وقتی که تو با آن پاهای لرزان نا امید از رستنی
چگونه می توانی غمت را پنهان کنی؟