تبليغاتX
قصه ی کوچ

ای آفریدگار من

همگان در این لحظه تحویل سال رو به سوی تو می آورند و طلب حاجت می کنند. اما من هیچ چیزی از تو نمی خواهم چون می دانم که تو به همه چیز واقفی قبل از اینکه من لب باز کنم تو می دانی که چه می خواهم پس همان بهتر که سکوت اختیار کنم جز این حرف که: "خدایا چنان کن عاقبت کار     که تو خشنود باشی و ما رستگار"

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 22:52 توسط کیومرث زرافشان |

دیشب داشتم به آن روز فکر می کردم  که برای کاری به اداره ... رفته بودم. به یاد آقای رئیس افتادم هنگامی که با کارمندش حرف می زد. به دنیایی از غرور و قدرت که در اشارا تش موج می زد و دنیایی از حقارت که وجود کارمند را فراگرفته بود.به سنگینی رئیس که به صندلی چسبیده بود و به بی وزنی کارمند که معلق بود.به اطمینانی که او به میزش داشت و به اضطرابی که این در نگاهش بود و حادثه صبح دیروز درمسیر جاده ... چند تکه پاره آهن که روی جاده ریخته بود و تکه پارجه ای خونی و مقداری گوشت چرخ کرده که در میان زباله ها افتاده بود نه میزی وجود داشت و نه صندلیی تنها موجود زنده سگی بود که در آن نزدیکی پرسه می زد.

آری آن روز هنگام خروج از اداره آقای کارمند را دیدم و به یاد ترجمه کردی شعری از شاملو افتادم "له  ده سته  گه رمه کانی  تو ... ئه گه ر  خه می   نان  لیم گه ری" (از دست های گرم تو ...)  به هر حال از آنجا خارج شدم به پارکی که روی تپه ای قرار داشت و مشرف به شهر بود رفتم.  با خودم خلوت کردم با نگاهی به شهر متوجه شدم که ساختمان های بزرگ تر از اداره آقای رئیس خیلی زیاده  به هر حال اون ماجرا گذشت. چند روز بعد که مسافر بودم از پنجره هواپیما پایین را نگاه می کردم دیدم شهر های یزرگتر از شهر آقای رئیس هم خیلی زیاده. من هنوز دربند زمنیم اما به دانشمندانی که از زمین کنده شدند و از کرات دیگر کره خاکی کوچک خود را می نگریستند می خواهم بگویم به جای من نیز بخندید اما اگر برگشتید و در میان فضای لایتناهی خود را تنها دیدید،  مرا نیز در ستایش های خود شریک بدانید. 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:58 توسط کیومرث زرافشان |